مطمئناً همهی شما با مهدی اخوان ثالث آشنایی دارید و نیازی نمیبینم ده صفحه بیوگرافی در موردش بنویسم. چند روز پیش سالمرگ این شاعر گرانقدر بود. اما من اون موقع یادم نبود میتونم پستی در این مورد بزنم. :D به هرحال امروز تصمیم گرفتم کمی در مورد شاعری که از بچگی (!) عاشق شعراش بودم بحرفم. (وقتی میگم بچگی منظورم سه چهار سال پیشه!)
چیزی که باعث میشه من از شعرهای اخوان ثالث خوشم بیاد، کوبندگی و محکم بودنشونه و همینطور استفاده از عناصری که کمتر تو شعرها پیدا میشه. کلاً سبک شعرهای اخوان ثالث با اینکه نیمایی هست اما به نظر من تنوع و ظرافت خاصی داره و به هیچوجه قابل مقایسه با شعرهای شاعرانی مثل سهراب و فروغ نیست. (البته کار این دو هم جای تقدیر بسیار داره ولی به نظر من در برابر اخوان ثالث هیچه. :D) کلاً شعرهای اخوان ثالث مخصوصاً اون شعرهایی که درونمایهی داستانی دارن خیلی جالبن و خیلی قشنگ به مسائل اجتماعی اشاره کردن و به همه توصیه میکنم از شعرهاش بخونن.
ولی میدونید، مسئلهای که خیلی رو نرو منه مطلبیه که چند روز پیش تو روزنامه خوندم. نوشته شده بود که مزار اخوان ثالث طرفای آرامگاه فردوسیه و انقدر گم و ناپیداست که بدون راهنما نمیشه پیداش کرد و روش فقط اسم و تاریخ فوت و تاریخ تولد این شاعر نوشته شده و حتی سایهبانی هم نداره!
من از اون دست آدمهایی نیستم که نوع سنگ قبر یه آدم برام اهمیتی داشته باشه چون عقیده دارم آرامگاه هیچوقت نمیتونه نشوندهندهی کارها و آثاری باشه که اون فرد تو زمان زنده بودن ارائه داده. اخوان ثالث مُرده اما شعرهاش هستن و مثل یه سایهبون واسه قبرشن و نیازی به آرامگاههای آنچنانی نداره. ولی در این مورد اعتراض دارم.
جایی مثل جمکران، میلیاردها میلیارد توش پول خرج شده. مناره زدن به این عظمت و دوبرابر عظمت همون مناره مسلماً بتن ریختن زیرش که تونسته اینطوری بمونه و هنوزم میخوان مناره بسازن. دور تا دورش رو دارن از این طاقدیسها درست میکنن و تا دلتون میخواد توش خرج میکنن. به خاطر چی؟ به خاطر اینکه یه نفر امام زمان رو خواب دیده که بهش گفته برو اون مکان یه مسجد بساز! همین و بس! تو خوابش گفته یه مسجد بساز نگفته یه مسجد بساز که کاخهای شاه در برابرش سوسک میشن. نگفته میلیارد میلیارد پول رو که میشد خرج کشور و مردمش کرد رو بذار تا یه مسجد بسازی. اونوقت میگن سال اصلاح الگوی مصرفه. :d
درکل جالبه که جایی مثل آرامگاه ابدی استاد اخوان ثالث کبیر، گمشدهست و جایی مثل جمکران...
حالا بیخیال این حرفا. به ما چه! :d یه شعر فوقالعاده جیگرز از اخوان ثالث میذارم حالشو ببرید. :D
قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی؟
خوشخبر باشی، اما، اما
گرد بام و در من
بیثمر میگردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری، نه ز دیّار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربههای همه تلخ
با دلم میگوید
که دروغی تو، دروغ
که فریبی تو، فریب
قاصدک! هان، ولی... آخر... ای وای
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، آی! کجا رفتی؟ آی
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی، جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمیبندم، خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم میگریند .

خیلی وقته یه آپ این مدلی نکردم که بشینم هرچی به ذهنم اومد رو بنویسم و فقط چرت و پرت بگم و اینا. همهش به قول خودمون این چند وقته آپِ آدمواری کردم. فکر کنم بیماری ژیلا بوقی بهم سرایت کرده. :D درنتیجه این شد که تصمیم گرفتم بلگفا رو ببازم (باز کنم) و هرچی به مخ مبارک رسید رو تایپ کنم.
حالا این منم و کیبورد و صفحهی بلگفا. چی بنویسم؟! ![]()
میگما،خداییش تابستون امسال خیلی خیلی خیلی خوش گذشت. نمیدونم چرا اما تمام این تابستون رو من این شکلی بودم:
=)))))))
)))
یعنی ترکیدم از خوشحالی تو این تابستون. به اندازهی همهی عمرم خندیدم. (من این جمله رو به شدت تکذیب میکنم. طبق گفتهی اقوام گرامی تا حالا نشده من بدون خنده یه جمله رو بتونم بگم. یه بار هم یه نفرشون گیر داده بود بهم اگه بعد از گفتن جملهت کرکر نخندی هرچی عیدی گرفتم رو بهت میدم. ولی آخرش من نتونستم نخندم.
) کلاً تابستون امسال خیلی عالی بود. شاید به خاطر اینکه از وقتم نهایت استفاده رو کردم. گرچه خیلی از کارهایی که قرار بود انجام بدم رو انجام ندادم. تقریباً میشه گفت هیچکدومشون رو انجام ندادم چون درگیر فعالیتهای دیگهای شدم. مثلاً من از تابستون پارسال قرار گذاشته بودم قلعهی حیوانات رو بخونم اما از اونجا که پیدیافه تو این یه سال فقط چهار فصل ازش خوندم. ![]()
دلیل دیگهای هم که داشت این شادی، دوستان بودن. دوستای جدید، دوستای قدیمی و محکمتر شدن روابط با دوستایی که رابطهم باهاشون کم شده بود. ایناها هم تاثیر بسزایی تو بهتر شدن تابستون من داشتن. خیلی خوبه آدم هرازگاهی با دوستاش چت کنه یا اگه اون نشد تو وبلاگاشون باهاشون بحرفه. تو تابستون امسال بارها پیش اومد که چندین صفحه پیام با هم باز بود و من درحالی که از خنده شکمم رو گرفته بودم با همه چت میکردم و به جای گذاشتن شکلک :دی که بزرگترین تیکهمه (!) شکلک خندهی غلتان میذاشتم! کلاً حســــــــــــابی حال داد. جاتون هم خالی نبود چون خودتون جزئش بودید. ![]()
ولی میگم خیلی خیلی زود تموم شدا! اصلاً و ابداً باورم نمیشه الان شهریوره. هر سال تابستون انقدر دیر میگذره که من به مرداد که میرسیم هی میگم کِی بشه بریم مدرسه ولی امسال انگار نه انگار. تازه داره یه اثراتایی از دلتنگ شدن واسه مدرسه میاد ولی اثراتش خیلی خیلی کمن. نامردیه. هروقت خوش میگذره زود میگذره. (من هیچوقت نفهمیدم چرا تو کتاب هری پاتر بوقی رولینگ میگفت هروقت بد میگذره زود میگذره. هنوز که هنوزه در کفم که چطور وقتی به رولینگ بد میگذره واسهش زود میگذره. خوش به حالش ها!
)
آها بعد یه چی دیگه. میگم چقدر من بدم میاد از کتاب گرگ و میش. تا اینجا که به معنای واقعی کلمه از شنیدن اسم کتابش هم حالم به هم میخوره چی برسه به خوندنش و بدتر از اون ویرایشش. البته من جلد یک رو هم کامل نخوندم و با ترجمهی درن شان فنز که به لطف خودم خیلی دیر به دیر آپ میشه پیش میرم اما از نظرم خیلی کتاب آبکیه. البته نویسنده تو بعضی جاها خیلی خوب عمل کرده مثلاً توصیفِ احساسات ( مخصـــوصاً اون فصلهای اول در مورد احساسات بلا و ناامیدیهاش) و فضاها رو خیلی خوب نوشته اما مسئلهای که هست اینه که توصیفاتش دیگه حسابی دارن تکراری میشن. شاید برای من اینطوریه که هر فصلی رو مجبورم سه بار بخونم اما آدم واقعاً دق میکنه وقتی نویسنده تو هر فصل جزئیات لبخند کجِ بینقصِ ادوارد رو توضیح میده. یا تو هر فصل تکرار میکنه که ادوارد چقدر قشنگه. البته مسلماً واسه بلا این زیبایی اونقدر هست که هر بار تکرار میکنه ولی به نظرم خیلی بیش از حد تکرار میکنه. مسئلهی دیگه هم موضوعش هست. ملت میگن یه نوآوریِ چون خونآشامها رو به یه شکل دیگه به تصویر کشیده و اینکه یه انسان عاشق یه خونآشام میشه مسئلهی تازه و جالبیه. اما به نظر من در مورد خونآشامها دیگه اصلاً نمیشه گفت یه نوآوریه چون هر نویسندهای که بلند میشه میاد یه دو سه تا از ویژگیهای این موجودات رو عوض میکنه و تو کتاب، خونآشامها میان میگن: «ما اون خونآشامهایی که تو افسانهها گفتن نیستیم!» والا دیگه از نظر من انقدر خونآشامها این مدلی به تصویر کشیده شدن که خونآشامهای افسانهها نیستن و تو آفتاب کَمَکی میتونن بیان بیرون و خودشون رو میتونن کنترل کنن و بین انسانها زندگی میکنن که دیگه اون خونآشامهای افسانهای به کلی محو شدن و نوشتن به این شکل اصلاً نوآوری که محسوب نمیشه هیچ، یه نوع کهنهآوریه. (عجب کلمهای.
) درمورد عاشق شدن بلا هم به نظرم نمیتونه مسئلهی خاص و تازهای باشه. من از زمان نوشته شدن گرگ و میش و همینطور حماسهی درن شان خبر ندارم اما تو حماسه هم دبی و درن عاشق هم شدن و درن یه خونآشام بود و تو حماسه هم خونآشامها تقریباً به همین شکل بودن. دیگه اینکه کی از کی تقلید کرده و اصلاً تقلیدی شده یا نه من نظری نمیدم. بعد نحوهی خونآشام شدن تو گرگ و میش جالبه که باید گاز بگیرن انگاری. مثل گرگینهها!
بعد اینکه کتاب گرگ و میش خیلی خیلی خیلی دیگه داره کشدار میشه. الان تا فصل هیفده اومدیم. اکثر فصلها فقط دیالوگ بودن. حالا تازه ماجرا داره میرسه به موضوع اصلی. بعد از هیفده فصل!!! این نویسنده چی با خودش فکر کرده که هیفده فصل مقدمهچینی کرده؟ نگفته ویراستار بدبخت یه ذره از تابستون رو میخواد بدون گرگ و میش بگذرونه؟
در کل اینکه فعلاً خوشم نمیاد از کتابش اما ملت میگن تو جلدهای بعدی بهتر میشه. باید دید چی میشه! ![]()
بعد اینکه فیلم گرگ و میش من رو کشته. باید بگم خوابآلودگی به معنای واقعی کلمه احساسی بود که وقتی این فیلم رو میدیدم بهم دست داد. کتابش که خودش به اندازهی کافی سرد و خوابآور هست این فیلمش ده برابر سردتر و خوابآورتره. بیچاره ادوارد این همه سریعه تو کتاب، تو فیلم نیم ساعت باید منتظر بمونیم تا دیالوگش رو کامل کنه. اون بلا چقدر منو کشته. البته چند روز پیش که برای دومین بار فیلمش رو دیدم یه ذره به حرف فرزانه پی بردم. نسبت به ادوارد، بلا بیشتر شبیه شخصیت توی کتاب بود. چون بلا خودش حسابی کند و خوابآوره بعد بازیگری که گذاشته بودن واسهش اصلاً قیافهش رو که نگاه میکردی خوابت میبرد.
البته فیلم خوبی بود ها! قابل تحملتر از کتابش بود. ![]()
حالا یه سوالی. اصلاً من چرا دارم در مورد گرگ و میش و فیلمش حرف میزنم؟ ![]()
میاننوشت: هه. بین اون پاراگراف یکی مونده به بالایی (!) اصلاً اینتر نزدم. حالا اگه میخواید کور شید بخونیدش. ![]()
میگم من از دیموناتا هم داره حالم به هم میخوره دیگه. اصلاً حوصلهم نمیکشه بشینم کتاب نُه رو بخونم. اگرم میخواید بدونید چرا از دیموناتا خوشم نمیاد به من چی که میخواید بدونید. حوصله ندارم بتوضیحم. تو اشکالات دیموناتا تو صفحات قبلیش گفتم بعضی از دلایلم رو. اصلاً دیگه انقدر از دیموناتا بدم میاد که حوصله ندارم در موردش توضیح بدم.
بعد اینکه تا کور شود هر آنکه نتوان دید اشکالات واضح دیموناتا رو. ![]()
میگم چه جلب. رفتم مسافرت وقتی برگشتم دیدم زبانکده تموم شده. حالا من موندم فاینال ندادم چه غلطی باید بکنم. ![]()
راستی بازگشت مژده رو تبریک میگم. بوقیخانوم بیخبر گذاشت رفت. من این اواخر دیگه فکر میکردم یه بلایی سرش اومده.
ماشاا... اومدنش هم چقدر خیر اورد ها! همه ریختیم شورش کردیم. دست همهمون درد نکنه.
مخصوصاً این جاوید. آخه این جاوید یه کلمه به من گفت مژده گفته از وضعیت جدید سایت ناراضیه بعد من دیگه ولش نکردم هرکی رو دیدم بهش گفتم بعدش هم یه کنف راه انداختیم و از اونجا که همهی اعضای اون کنف دختر بودن و خون جنگآوری تو رگهاشون دور میخوره، همه جو گیر شدن و یه ساعته برنامه ریختیم تو مرزهای درن شان فنز مستقر شدیم و شب که همه خواب بودن بهشون حمله کردیم. ![]()
میگما، من الان جوگیر شدم هی دارم مینویسم. اما دلم واسه شمایی که میخواید این آپ رو بخونید میسوزه.
میخواید ننویسم دیگه؟ ![]()
باو من چند وقته از بیایدهای واسه داستان دارم میترکم. یه ایده اومده تو ذهنم واسه داستان بلند. اما حس میکنم تکراریه. حالا اینجا میگمش اگه تکراری نیست بگید بنویسمش.
«یه آقا پسر بوقیه که بیست و هفت سالشه و شغل گیرش نمیاد. بعد تصمیم میگیره پلیس شه ولی هیچ امیدی برای پلیس شدن نداره. واسه همین میره ادارهی پلیس یه دهکدهای به امید اینکه اونجا بپذیرنش. دهکده جای خیلی پرتی بوده و پلیسهای زیادی نداشته واسه همین اونو میپذیرن. بعد تو اداره پلیس با یه پلیس خانومی دوست میشه. بعد از یه مدت متوجه میشه وقتی دست اون پلیسخانوم رو میگیره یا چیزای دیگه (به به! چشمم روشن. :همر: ) میتونه از دریچهی چشم اون چیزهایی ببینه. اول اون تصاویر واضح نیستن اما کم کم واضح میشن و اون بعد از یه مدت متوجه میشه چیزهایی که میبینه جنایتهاییان که تو دنیا رخ میده. حتی میتونه جنایتهای سیارههای دیگه رو هم ببینه. حالا این وسط قدرت مَردهس که باعث میشه یا قدرت زنه قدرت هردوشون چون مرد و زن مکمل همدیگهن.
بعدها متوجه میشه زنه هم اون تصاویر رو میبینه اینطوری میشه که اونا دیگه نمیتونن با هم زندگی کنن چون به محض اولین تماس تصاویری از جنایات مختلف تو ذهنشون شکل میگیره و با این وضع نمیتونن زندگی کنن. از هم جدا میشن اما انگار یه نیرویی اونا رو به سمت هم میکشه پس دوباره پیش هم بر میگردن با اینکه نمیتونستن با اون وضع زندگی کنن. بعد به هم میگن که وقتی چنین قدرتی دارن حتماً قدرتی هم دارن که بتونن جلوی این جنایات رو بگیرن. به کارهای مختلفی دست میزنن. تو سازمانهای مختلفی میرن و هزاران هزار کار انجام میدن تا بتونن جلوی رخ دادن جنایتها رو بگیرن اما در آخر میبینن هیچ راهی نیست جز اینکه جنایتکارها رو بکُشن. اما بعد از کُشتن چندین جنایتکار متوجه میشن که خودشون جنایتکار شدن چون دارن آدم میکشن و تو کار دنیا دخالت میکنن!»
هنوز واسه ادامهش تصمیم نگرفتم. اول باید ببینم ایدهش خوبه یا نه که برای این کار نیازمند یاری سبز شما هستم!
گرچه به نظر خودم خیلی مزخرف و کلیشهایه.
راستی میگم حتماً انیمیشن آپ رو نگاه کنید. خیـــــــــــلی باحاله. دیروز واسه پنجمین بار دیدمش.
این درحالیه که هری پاتر شیش رو همزمان با آپ خریدم اما هنوز که هنوزه بعد از حدود یه ماه یه بار هم هری پاتر شیش رو ندیدم. :d این عصر یخبندان سه هم بس خندهدار بود. به کسایی مثل فاطی که میگن فقط یکش رو دیدن توصیه میکنم بشینید اینو ببینید. کلاً عصر یخبندان واسه خنده خیلی خوبه. مخصوصاً اگه دوبلهی فارسی باشه. دوبلهی یکش خیلـــی باحال بود. اصلاً این دوبلرهای ایران نابغهن.
خب دیگه کیبورد درد گرفتم. دیگه حوصلهی نوشتن ندارم.
پینوشت: بای! ![]()
- سیاهی، تو چی هستی؟
- من سایهی تو هستم.
- سایه؟ همونی که میگن هرکاری کردیم تقلید میکنه؟
- آره خودشه.
- سایه، هرکاری که کردم تو هم میکنی؟
- من توی تمام کارهات، باهات شریکم.
- پس اگه کار بدی کردم هم تو تقلید میکنی؟
- مجبورم که تقلید کنم. اما چرا کار خوبی نکنی که من اونو تقلید کنم؟
جوابی نداد.
سالها گذشت. صاحب سایه از راه به در شد. کاری نمیکرد و پولی برای ادامهی زندگی نداشت. به خانهای رفت و دزدی کرد. سایه تعقیبش کرد. او میدزدید و سایه تقلید میکرد.
از درون پنجره، خورشید را دید که از نور تاباندن به چنین روزی خجل شده بود و داشت خود را پشت ابرها پنهان میکرد. خورشید رفت. سایه نیز با او رفت.
به کارش ادامه داد. سایه نبود تا کارهایش را تقلید کند. سایه نبود تا او انعکاس کارش را در چهرهی خاکستری و سادهاش ببیند و به خود بیاید.
صاحبخانه آمد. چراغ روشن شد. سایه برگشت. دزد سایهاش را دید و به خود آمد. اما دیگر کار از کار گذشته بود. دیر فهمید چون سایه دیر آمد.
به زندان رفت. سایه نیز با او رفت. سایه تقلید میکرد اما شاید میشد از این تقلیدش درسی گرفت.
پینوشت: بچهها من یه هفته نیستم. و قابل توجهِ دوستای اصفهونی، یا جمعه یا شنبه یا همین طرفا، میایم اصفهان. اگه مسافرت بودید نصفتون میکنم. :D
بخش اول
از کودکی به نقاشی علاقه داشتم و همیشه غرق در دنیای رنگارنگ و کودکانهی نقاشیهایم بودم. با نقاشیهایم زندگی میکردم و آن صورتهای رنگی که ساخته و پرداختهی تخیلاتم بودند را دوستانم میدانستم. هر روز با آنها حرف میزدم و سعی میکردم طوری رفتار کنم تا در دنیای کاغذی و افسانهایشان، خوش باشند و کمبودی حس نکنند. همیشه بهشان امیدواری میدادم و میگفتم که دنیای کوچک آنها، خیلی زیباتر و هیجانآمیزتر از دنیای بزرگ و کسلکنندهی ماست. بیشتر اوقات باور میکردند و به زندگی خود ادامه میدادند. همیشه با مهربانی به درد و دلهایم گوش میدادند و مرا آرام میکردند و با حرفهای کودکانه و شورآمیزشان مرا وادار میکردند تا از غم و غصههایم فرار کنم و به دنیای جادویی و اسرار آمیز آنها پا بگذارم و با تکیه بر تخیلات، برای مدت کوتاهی همه چیز را فراموش کنم. همهی آن چهرههای نقاشی شده احترام خاصی به من میگذاشتند چرا که فکر میکردند، اگر من نبودم، آنها نیز خلق نمیشدند. اما با این حال و با وجود دیدن دنیای رنگارنگشان بر روی کاغذ، گاهی فکر میکردم این خیالات، فقط توهمِ ذهنم هستند و دنیای نقاشیها، وجود خارجی ندارد.
نقاشیها کم کم از من دلخور شدند و ترکم کردند. از اینکه به وجود دنیایشان شک کرده بودم، ناراحت شده بودند. از آن پس دیگر هیچوقت شخصیتهای نقاشیهایم تکان نخوردند و هیچوقت به لبخندم پاسخی ندادند. و بعد من تنها شدم. تمام دوستانم را ـ دوستانی که به اندازهی خانوادهام، دوستشان داشتم ـ از دست دادم.
مدتی هیچ نقاشیای نکشیدم. از کردهی خود پشیمان بودم. همیشه حرفهای امیدوارانهی نقاشیهای دیگر بودند که مرا وادار به کشیدن نقاشیهای بیشتر میکردند. اما حالا دیگر آن دختر کک و مکیِ یکی از نقاشیهایم که همیشه با سوءظن اشکالات نقاشیهایم را میگرفت و بیشتر اوقات مرا ترغیب به کشیدن نقاشیهای متنوع میکرد، نبود. حالا دیگر پسر عینکی و تپلی که در تایید حرفهای دختر ککمکی پیشنهادهای دیگری میداد، نبود. حالا دیگر هیچکدام از آدمکهایِ دنیای دفترِ نقاشیام نبودند.
اما علاقهی زیاد من به کِشیدن مانع ادامهی این قهر تلخ با دوستانِ مدادیام شد. وقتی که بعد از دو سال به طور اتفاقی چشمم به جعبهی مداد رنگیهایم افتاد، شور و اشتیاقِ مقاومتناپذیری وجودم را فرا گرفت. ناگهان به فکرم رسید دوباره شروع به نقاشی کشیدن کنم. دفتر نقاشیام را بیرون آوردم و شروع به ورق زدن کردم تا برگهی سفیدی پیدا کنم. از شانس بد، برگهی قابل استفادهای در دفتر نمانده بود و تمام خانههای آن دنیا، پر از رنگهای مختلف بود.
تصمیم گرفتم این نقاشی را بر روی مقوایی بکشم تا بتوانم آن را بعداً به دیوار اتاقم بزنم و هر روز نگاهی به آن بیندازم.
هیچ طرحی برای کشیدنش نداشتم و فقط با تکیه بر تخیلاتم، قلمم را بر روی دنیای خالی و سفید آن تکه مقوا، حرکت میدادم. در آخر، توانستم طرح ذهنم را با کمی تغییر، بر روی کاغذ بیاورم. مخلوق تخیلاتم، پسری بود با موهای مشکی پرکلاغی که با ترشرویی، از بلندیای، به پایین نگاه میکرد. غروری آمیخته با عصبانیت در چشمانش موج میزد و به نظر میرسید از چیزی آزرده است. محیط اطرافش با اینکه در نگاه اول مبهم بود، اما خوب از آب در آمده بود. به آسمان خودمان شباهت داشت اما حالت رویاگونهاش اینطور نشان میداد که چیزی فراتر از آسمان است. قصد نداشتم او را تا این حد عبوس بکشم اما بدون اینکه بدانم چه میکنم، این چهره را برایش کشیده بودم.
نقاشی را بر روی دیوار مقابلِ تختم نصب کردم و در انتظار دیدن حرکتی از پسرک، به تماشایش ایستادم. طرز نگاه پسرک از آن بالا، این حس را در من به وجود میآورد که انگار، من نقاشیِ او بودم، نه برعکس. برای یک لحظه، از دست خودم به خاطر کشیدن چنین چشمانِ خشمناک و غرورآمیزی، عصبانی شدم. اما بعد، در مقابل چشمان حیرتزدهام، پسرک شروع به خمیازه کشیدن کرد.
سر از پا نمیشناختم. دنیای نقاشی بازگشته بود. نقاشیها دوباره زنده شده بودند. چهرهی اخموی پسرک ناگهان در نظرم شبیه به فرشتهای شد که نوید زندگیِ دوباره با نقاشیهایم را میداد.
پسرک به بدنش کش و قوسی داد و با خستگی گفت: «قشنگ کشیدی. از قیافهام حسابی راضیام. چون مثل بقیهی نقاشیهات خندهرو نیستم و تنوع دارم. اسمم رو چی میذاری حالا؟»
چقدر لذتبخش بود. شنیدن دوبارهی صدای یک شخصیت کاغذی چقدر برایم لذتبخش بود. به هیچوجه نمیتوانستم خوشحالیام را پنهان کنم. با شور و شعف جیغ زدم: «واقعاً از اینکه تو رو کشیدم خوشحالم زئوس.»
اولین اسمی که به فکرم رسید را برایش انتخاب کردم. همیشه از اسامیِ اساطیر یونانی خوشم میآمد و دوست داشتم اسم یکی از نقاشیهایم را زئوس بگذارم. اما هیچوقت این کار را انجام نداده بودم چرا که هیچ نقاشیای به نظرم شایستگی این اسم را نداشت. اما این بار، بدون هیچ فکری، این نقاشی را که این چنین خوشحالم کرده بود، به این اسم خطاب کردم.
پسرک دستش را به چانهاش کشید و با حالتِ تفکرآمیزی گفت: «زئوس. پرابهته. خوبه. حالا میتونی بری بخوابی.»
شوکه شدم. تا به حال هیچکدام از نقاشیهایم به این شکل با من صحبت نکرده بودند. هیچکدامشان دستوری به من نداده بودند. تعجب کردم که زئوس چطور به این زودی، به خود اجازه داده با این حالتِ گستاخانه حرف بزند. فکر کردم ممکن است این لحن از تاثیرات اسم و چهرهاش باشند. پس توجهِ خاصی نشان ندادم. چراغ را خاموش کردم، دراز کشیدم و منتظر آمدن چیزی به اسم خواب شدم.
و آن شب، تمام رویاهایم در مورد زئوس و دنیای پر از نقش و نگار نقاشیها بود. مثل هر شب... .
-------
این داستان ادامه دارد...
این داستان یک تمثیل است...
ادامهی این داستان پس فردا گذاشته میشود...
هرگونه برداشتِ بدی از این تمثیل تقصیر طرز فکر شخص شخیص خواننده است و به نویسنده مربوط نمیشود.
راوی این داستان پسر است. اگر اول داستان این فکر به سرتان زد که راوی دختر است، مغزتان به مسواک نیاز دارد و به نویسنده مربوط نمیباشد.
اگر هنگام خواندن داستان فکر میکنید داستان برای نوزادان نوشته شده است، به آیدیِ شخصِ شخیص نویسنده رجوع کنید و یک عدد جایزهی نوبل دریافت کنید.
معنی زئوس را میتوانید در پاورقی یکی از صفحات کتاب شبحشاه پیدا کنید. و از آنجا که نویسنده علاقهی زیادی به علافکردن مردم دارد، معنیاش را لو نمیدهد تا خودتان پیدا کنید.
خدمتِ خوانندهی محترمی که معنیِ زئوس را پیدا کرده است عرض شود که این اسم به صورت عشقی انتخاب شده است و هیچ ربطی به داستان ندارد.
خب خب، مرسی از فاطمه جوووون (من بالاخره اسمت رو کامل گفتم.
) که دعوت کرد و این سوژه لاموجودیِ ما رو موجود کرد وگرنه اینجا حالا حالاها میکپکید. ![]()
خب موضوع اینه هرکسی آهنگی رو که دوست داره بذاره. ماشاا... آهنگ زیاد هست که دوست دارم. و انتخاب بسیار بسیار دشوار است. به هرحال بعد از تقلای فراااوان تونستم یه چیزی انتخاب کنم. البته اینی که میذارم آهنگی هست که ازش خوشم میاد نه اینکه قشنگترین آهنگی باشه که شنیده باشم. قشنگتر زیاد هست! ![]()
آهنگِ Never too late از گروه Three Days Grace هست. کلاً خیلی گروه جیگری است و با بریکینگ بنجامین هم کار کرده است و من خیلی ازش خوشم امده است و پیشنهادم به شما این است که برید بگوشید.
آهنگِ قشنگ زیاد داره این گروه. کلاً من از بین این آهنگهایی که ازش دارم نمیتونم بگم کدوم قشنگتره. اما حالا نِوِر تو لیت رو همینطوری شانسی انتخاب کردم.

Never too late
This world will never be what I expected
And if I don't belong who would have guessed it
I will not leave alone everything that I own
To make you feel like it's not too late, it's never too late
این جهان هیچوقت تبدیل به چیزی که انتظارشو داشتم نمیشه.
و اگه بهش تعلق نداشتم، کی فکرش رو میکرد؟
چیزایی رو که داشتم ترک نمیکردم تا تو حس کنی اونقدرا هم دیر نیست، هیچوقت دیر نیست.
Even if I say it'll be alright
Still I hear you say you want to end your life
Now and again we try to just stay alive
Maybe we'll turn it around 'cause it's not too late
It's never too late
حتی اگه منم بگم همه چی درست میشه،
درست میشنوم که میگی میخوای به زندگیت خاتمه بدی.
الان و دوباره ما فقط برای زنده موندن تلاش میکنیم.
شاید بتونیم برش گردونیم
چون اونقدرا هم دیر نیست، هیچوقت دیر نیست.
No one will ever see this side reflected
And if there's something wrong who would have guessed it?
And I have left alone everything that I own
To make you feel like it's not too late, it's never too late
هیچوقت کسی بازتاب این طرف رو نمیبینه.
و اگه چیز اشتباهی اونجا بود، کسی هست که بخواد پیشبینیش کنه؟
هرچی که داشتم رو ترک کردم تا تو حس کنی اونقدرا هم دیر نیست، هیچوقت دیر نیست.
Even if I say it'll be alright
Still I hear you say you want to end your life
Now and again we try to just stay alive
Maybe we'll turn it around 'cause it's not too late
It's never too late
حتی اگه منم بگم همه چی درست میشه،
درست میشنوم که میگی میخوای به زندگیت خاتمه بدی.
الان و دوباره ما فقط برای زنده موندن تلاش میکنیم.
شاید بتونیم برش گردونیم
چون اونقدرا هم دیر نیست، هیچوقت دیر نیست.
The world we knew won't come back
The time we've lost can't get back
The life we had won't be ours again
این جهانی که میشناسیم برنمیگرده.
زمانی که از دست میدیم نمیتونه برگرده،
زندگیای که داشتیم دوباره مال ما نمیشه.
This world will never be what I expected
And if I don't belong
این جهان هیچوقت چیزی که انتظارشو داشتم نمیشه و اگه بهش تعلق نداشتم...
خب، از بهار (الناز، ایلناز، اورسولا، ال ال، هووووی، اولناز، الوناز، الیناز، الی، خلی و...) ژیلا خله، نسیم، فرزانه و آرمینا میدعوتم که بنویسن.
پینوشت: اگه دیدید ترجمه خیلی بوقیه و پر از اشتباهه تعجب نکنید. چیزی که مترجمش من باشم بهتر از این نمیشه. :D
پیِ پینوشت: وااای بچهها دیشب یه خوابِ باحالی دیدم. ثانیه به ثانیهش هم یادم مونده چی بود از بس باحال بود. ولی حالا اینجا ثانیه به ثانیهش رو نمیگم همینطوری یه خلاصه ازش مینویسم. خب، موضوع از این قرار بود که من خواب میبینم نشستم دارم اخبار میبینم بعد اخبار میگه دانشمندان پیشبینی کردن کرهی زمین فردا نابود میشه و هر چی که روش هست از بین میره و کلاً همه میمیرن. بعد من وسط خواب میزنم زیر گریه میگم نه من فعلاً نمیخوام بمیرم. تا هفتاد سالگی کار دارم. آرزو دارم و اینا. بعد یه دفعه به خودم میگم خاک تو سرت داری خواب میبینی الان بیدار میشی. اصلاً هم همچین چیزی نیست. بعد تو خواب، خواب میبینم که از خواب بیدار شدم و بعد بلند میشم میام تو هال به بابام میگم بابایی خواب دیدم همهی جهان قراره فردا نابود شه بعد بابام میگه جدی؟ اخبار همین الان گفت فردا همهی کرهی زمین نابود میشه و همه میمیرن. بعد من میگم واااای نه دوباره که دارم خواب میبینم بعد دوباره خواب میبینم که از خواب بیدار شدم اومدم نشستم پشت میز کامپیوتر میگم که هیچی نیست فقط یه خواب بود. بعد وصل میشم به اینترنت میبینم اخبار درن شان فنز به روز شده و تیتر خبرش اینه: کرهی زمین فردا نابود خواهد شد! بعد میگم وااااااای نه من آرزو دارم ولی انگار باز دارم خواب میبینم بعد دوباره خواب میبینم از خواب بیدار شدم و اومدم تلویزیون رو روشن کردم و... .![]()
یه ده باری تکرار شد این خوابه دیشب.
بچهها مطمئنید فردا کرهی زمین نابود نمیشه؟! ![]()
پی پی پینوشت: خواستم یکم هم در مورد آهنگه حرف بزنم اما میبینم حوصله ندارم. پس فعلاً بیخیلش.![]()

